اهورا در خونه خاله هدی
امروز صبح تا بعد از ظهر رفتیم خونه خاله هدی(دختر عمه مامان_دختر دایی بابا) تو راه گیر دادی آبنبات میخوام تا برات نخریدم ول کن نبودی خیلی خوش گذشت هرچند که شما کلی اذیت کردی.رو مبلهاشون بپر بپر کردی و چشمتم خورد لبه مبلشون وکمی قرمز شد از اذیتای دیگتم اینکه نیم ساعت گریه کردی و گیتارشون رو خواستی ولی من بهت ندادم گیتار باباییت شده اسباب بازیت کمه به گیتار بقیه هم باید گیر بدی؟؟؟؟؟؟؟ نصف وسیله های داخل کابینت خاله هدی رو درآوردی اون بیچاره هم چیزی نمیگفت وخلاصش اینکه به هر چیزی سرک کشیدی .کل خونه شون رو بهم ریختی شرمندگیشم برای من شد به زور چند تا عکس با هاپوی خاله هدی ازت گرفتم که میذارمشون ...
نویسنده :
مامان
20:01
سرگرمی این روزای اهورا
قربون لبات که وقتی رو چیزی تمرکز میکنی اینجور جمعشون میکنی آفرین پسر خوشگلم درسته ...
نویسنده :
مامان
23:31
اهورا و رنگ آمیزی
دیروز کتاب رنگ آمیزیت رو که قبلا مامان جون بهت داده بود آوردی و رنگ کردی .فدات بشم که سعی میکردی از خط بیرون نزنی ولی یه جاهایی بیرون میزدی هنوز نفهمیدم چپ دستی یا راست دست آخه با هر دو دستت مداد میگیری و کار میکنی اینجا داری با دست راست رنگ میکنی و اینجا با دست چپ رنگ میکنی یه نمونه از رنگ آمیزیت ولی نمیدونم چرا فقط به رنگ سبز گیر دادی هرچی گفتم از رنگهای دیگم استفاده کنی گوشت بدهکار نبود ...
نویسنده :
مامان
14:24
قایم شدن به سبک اهورا
صبح کمی بااهورا قایم باشک بازی کردم ولی اهورا از بس حرفه ای قایم میشد که اگه یه عالمه آدمم بسیج میشدن نمیتونستن پیداش کنن اینم چند تا از عکساش فقط به من حق میدین نتونم پیداش کنم؟ الهی قربون خودت واین مدل قایم شدنت بشم که فکر میکنی وقتی چشاتو ببندی و نبینی کسی هم تو رو نمیبینه ...
نویسنده :
مامان
14:13
مروری بر گذشته
یه توضیح اینکه از اونجا که حافظه یاری نمیکنه سنها رو حدودی مینویسم اینجا 3 یا 4 روزه بودی فسقلی مامان اهورای 7 ماهه عزیزم پیش امام هشتم وارد هشتمین ماه زندگیت شدی پسر گلم قبل از یکسالگی 1عکس از تولد 1 سالگیت کیک تولد 1 سالگی نفسم 1 عکس از دومین 13 بدرت اولین 13بدرت 13 روزه بودی اینجا 1 سال و یکی دو ماهت بود عزیز دلم از اونجا که تولدت اول فروردینه وایام عید وقت سفر چون تولد 2 سالگیت سفر بودیم نتونستیم برات تولد بگیریم.بخاطر همین عکسی از تولد 2 سالگیت نذاشتم.قربونت برم بدجور عاااااااااااااااااااااااااااااااشقتم ...
نویسنده :
مامان
18:43










